که بابام وایساد باهاش حرف زد و من اول شیشه و پایین ندادم بعد مامانم گفت.... پشته دیگه مجبور شدم شیشه رو بدم پایین و تمام اون مدت اون لحظه واسم مرور شد و الان حالم از خودم به هم میخوره چرا من
امشب از ته دل از خدا خواستم اگه از کاری که کرده پشیمونه من میبخشم چون اونم تو اوج جوانی قطع نخاع شد و این خودش درد کمی نیست ولی اگر پشیمون نیست بازم میبخشم نه به خاطر اون به خاطر خودم که آروم شم این کابوس 9 ساله تموم شه من آدمی شدم که همیشه باید از جنس مخالفم بترسم که مبادا دوباره اون اتفاق تکرار شه
ازتون میخوام اگر دختر دارین هیچوقت هیچوقت با هیچکی ننهاش نزارین حتی باباش به هر حال آدمه
نزارین شب خونه کسی بخوابه حتی فامیل خیلی نزدیک
نزارین بدون خودتون جایی بره منظورم سفر اینا هست
تا میتونین مراقبت کنین ازش بزارین اون فک کنه شما دارین کنترلش میکنین من هیچ کاستی رو از طرف خانوادم نمیبینم اونا همه چی شونو واسه من گذاشتن مامانم همیشه مراقبم بوو