بچه ها حدود یه ماهه پدرشوهرم واحد خودشون(طبقه پایین) دارن بنایی میکنن، وسایل جمع کردن همش خاک و خول، بعد بیس چارساعته اینجان، انتظار دارن من براشون غذا بپزم، شبا تا نزدیک ساعت۱، ۲ هنوز اینجان، کلا هروقت عشقشون کشید درو باز میکنن میان تو، حتی یه در نمیزنن، زندگیم شده عین نازنین تو سریال ساختمان پزشکان!
خیلی از این وضع خستم، حال روحیم خرابه، خونمم همش کثیف و شلخته س، اولا همه جا رو خاک گرفته دم عیدی خیر سرم، دوما از بس شلوغن همش خونم کثیفه و شلخته، مهموناشونم میارن خونه ی من😭دیشب گفتم خوبه یکی دو هفته برم خونه مادرم حداقل ریخت شونو نبینم عصبی شدم خیلی این چند وقت، باز امروز میگم اگه من برم دیگه کلااا میان اینجا کنگر میخورن لنگر و میندازن، دیگه نمیرن و اگه الان یکم اذیتن از رفتن اومدن اونموقع دیگه راحته راحتن، مادرشوهرم میاد به اسم غذا درست کردن برا شوهرم کلا میمونه اینجا دیگه،
بنظر شما چیکار کنم؟ گرفتار شدم با این عوضی ها...همه مردم الان بفکر تمیزکاری و خونه تکونی ان، منو نگاه😭😭😭😭