سلام بیاید دور هم داستان های ترسناک تعریف کنیم
هرچی که شنیدین یا واسه خودتون اتفاق افتاده تعریف کنید
اول خودم شروع میکنم
یه شب ساعت ۲اینا تو راه مسافرت بودیم واسه این که همسرم خوابش نگیره داشتم باهاش حرف میزدم یه دفع دیدم کنار خیابون یه دختر بچه وایساده به همسرم گفتم صبر کن بچه کنار خیابون بود همسرم گفت بچه کجا بود این موقه شب گفتم بود وایسا نگهداشت تازه دنده عقب هم گرفت ولی کسی نبود
۳روز مسافرت بودیم کلا تو ذهنم بود همش حس میکردم یکی پشتمه ازین اتفاقا زیاد برام افتاده تو بچگی تاپیک های قبل گفتم حالا شما تعریف کنید تا من یکی دیگه بگم