من تو سن کم ازدواج کردم قبل از ازدواج از شوهرم به شدت متنفر بودم هم خودم هم خانوادم ولی یهویی ازش خوشم اومد هم من هم خانوادم که به احتمال زیاد چیز خورمون کردن
شوهرم خیلی گیرهای الکی میده
از اول عقد چندین بار روم دست بلند کرده جلو چشمای مامانم، خونه ی مامانم رو کلا بهم ریخته و ظرفا رو شکسته حالا به چه دلیل به دلیل اینکه چرا بهم بدجور نگاه کردی اخه داشت مشروبات الکلی میخورد و من با این خیلی مخالم به بابام هم نگفتم که همچین چیزی پیش اومده چون بابام خیلی زود عصبی میشه و ممکن بود ی دعوای بدتر اتفاق بیوفتهخلاصه چندین بار دیگه همین اش و همین کاسه
ی خانواده داره ک نگم همشون منفی و بد دهن و تیکه پرون، یعنی فک کنید پدر و مادر از پسرای خودشون میترسن شوهرم تو همه ی دعوا ها از ظرف و ظروف بگیر تا از ی چیز دیگه درشه همشو میشکونه میگه خیلی دوسم داره و.. دیشب عقد دختر عموم بود به هزارتا دعوا رفتم
از اوایل عقد بهتر شده اما من دیگه بدم میاد ازش ۱۴سال تفاوت سنی داریم
خانواده ی من اصلا سابقه نداشتن تو این سن دختر رو شوهر بدن من خودمم نمیدونم به چه عقلی قبول کردم
نه از خودش خوشم میاد نه خانوادش
من نمیدونم توی این دوسال چطور دووم اوردم دیگه نمیتونم باهاش زندگی کنم