چرا من ساده باید گیر یه خانواده دروغ گو بیوفتم من پدر و مادرم اینقدر سادن اصلا دروغ نمیگیم مادرم یادمون نداده سیاست همیشه ساده بود مادرم پدرم بدتر ازدواج کردم یعنی اینقدر دروغ گو و بدجنس هستن که حد ندارن سردستشون مادر شوهرم گفتم بابام یه شب اومد خونمون براش غذا خریدم چون باردار بودم کسی پیشم نبود یه دعوایی راه انداخت خونه بچمو خراب کردین غذا دستی صد و بیست بوده حالا شوهرم پولشو داده بود نه اونها بعدم خانودم چون همسرم نیست تمام بار زندگیم روی دوششون هست من اصلا بدم نمیاد همسرم به خانوادش چیزی بده آدم گدایی نیستم ولی بعد این ماجرا گذشت دیدم تو گوشی شوهرم مادر شوهرم با اینکه خودش معلمه به همسر من پیام میده پول تحصیل برادر شوهرم رو بده تمام پنج میلیون پنج میلیون به برادرش میداده و من مجبور بودم پولای خودمو خرج نکنم آخر ماه که میآورد کارتمو میدادم به همسرم خرید کنه دیدم حتی مادر شوهرم بهش میگفته برای خاله های همسرم شارژ بخره مرغ بهشون بده من بخدا بازم میگم کسی محتاج باشه بدم نمیاد همسرم چیزی بهش بده چند روز پیشم پسرش چون بیکار هست پسر بزرگه رفتن شهر دیگه زنگ زده شوهرم براشون هتل گرفت پولشو داد زن همین برادر شوهر من بهم سلام هم نمیکنه خاله های همسرم عروسیم نیومدن با اینکه کارت براشون فرستاده بودیم من دلم نمیاد برای خودم یه مانتو بخرم ذره ذره پولمو جمع میکنم میگم پس انداز کنیم مادر شوهرم تو بارداری کمکم نکرد گفت برو خونه مادرت از شوهرم سواستفاده میکنن بعد به من که زنشم انواع بی احترامی ها رو کردن نمیدونم چه کنم واقعا نمیکشم طبقه بالا هستم پول هم نداریم که خونه بخرم جدا شم فقط به خاطر پول آویزون همسرم میشن خصوصا خواهر شوهر کوچیکم که محل خودم اصلا نمیده خونمون هم نمیاد فقط تا چیزی نیاز داره محل شوهرم میزاره یعنی واقعا فک میکنم چرا مادرم ما رو اینقدر ساده بار آورد هیچی بلد نیستیم نمیدونم چه کنم شوهرم آگاه شه یعنی اگر شوهرم یه مشکی داشته باشه فقط برادارای خودم کمکش هستن؛ نسخه پزشکی منو داروهامو برادرش نگرفت از یه شهر دیگه با اینکه همسرم خرج تحصیلشو میده دامادمون رفت برام خرید بنده خدا ؛ حاضر نیستن یه درصد بهمون کمک کنن