امروز خیلی روز بدی بود واسم شوهرم زنگ زده بود ک خاضرشین بریم بیرون خریدبرای خرید خوراک تولد پسرم بعد بارون اومد گف نشد دیگ نرفتیم بعد زنگ زده خودم میرم فروشگاه مای بیبی واس پسرم بخره گف چیزی لازم نداری گفتم ن بعدا میریم
اومد خونه با دست پر انقد ب چیزای آشغال پول داده ک چیزای اصلی رو نخریده
انقد ناراحت شدم خانواده شوهرمم بودن گفتم تونمیدونستی ک چیا میخوام بخرم لاعقل بهم میگفتی
چرا گفتی میرم فقط مای بیبی بخرم
برگشته پیش اونا بهم میگ خیلی بیعرضه ایی گفتم دیگ چی لازم داری
اصلا دهنمو وانکردم از ناراحتی دهنم بسته سد مادرشوهرمم ناراحت شد گف بی تربیبت درس حرف بزنم
برگشته میگ اخه خیلی پررو شده ب اون چ من چیا خریدم خودش بره بعدا چی دوس داره بخره
بعد مهمونا ی دعوای شدید شد ک نگو
هرچی خریده بود زدم ب درو دیوار ک تو کی هستی جلو همه ب من بگی (بیعرضه) بیشعور نفهم ...
دیگ حالم از این دنیا بهم میخوره ی بار نشده احترام بزاره پیش بقیه میگ حرصم نده منم چیزی نگم مگ شهر هرت
فکرم خیلی میره ب طلاق
واقعا خیلی خستم ازش
یدونه پسر بچه دارم میخواد ی ساله بش
ادم هزاربار پشیمون میش از انتخابش
چیکار کنم ؟😮💨