امشب رفته بودم پیش آقاجونم خیلی باهام صحبت کرد نصیحتم کرد. سنش خیلی بالاس اما باسواد و بسیار مهربونه.من با مادرشوهرم حیاطامون مشترکه که یه سری مشکلات داریم، زیاد میاد خونمونو میره، وقتی مهمون دارم میادم...خلاصه حریم خصوصی ندارم(مادرشوهرم تنهاست و فقط همین به پسر رو داره).آقاجونم میگفت احترامشو بزار مطمئن باش خدا جبران میکنه خدا تمام خوبیاتو میبینه، میگفت مادرجونتم همین خوبیا کرد که الان انقد بچه هامون احتراممونو دارن انقد هوامونو دارن،انقد خدا هوای اولادمون رو داره خلاااااصه کلی نصیحتم کرد که بخاطر بچه هات صبوری کن که خدا از طریق بچه هات جبران کنه...
خیلی حرفاش روم تاثیر گذاشت اما فقط واسه چند روز اینجورم دوباره از کارای مادرشوهرم خسته میشم.
بنظرتون چطور باهاش کنار بیام ،کلا نسبت به کارای مادرشوهرم بیخیال بشم