2777
2789
عنوان

ب عشق بعد ازدواچ اعتقاد داری

263 بازدید | 32 پست

من خودم با تایید خانواده ام ازدواج کردم همسرم دوست نداشتم همش دنبال بهانه بودم ازش فرار کنم 

چشم دیدنش نداشتم هرچی اون محبت میکرد بدتر ازش فاصله میگرفتم اخلاقش خیلییی خوب بود وضع مالیش متوسز ولی از جوننن مایه میزاشت برام هنه خانواده ام سرزنشم میکردن بخاطر بداخلاقی باهاش من یکدنده بودم و توی خانواده ما چیزی ب اسم طلاق نبود وهیچ وقت جرات نکردم بگم نمیخوام نمیتونم دوسش ندارم مامانم میدونسن فقط بخاطر اینکه همش میگفت بچه خوبیه سکوت میکرد همه میدونستن سکوت میکردن حتی خود همسرمم میدونست ولی بازم سکوت میکرد نمیدونم اون جرا



هستین بگم

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

آره، منم اوایل اصلا همسرمو دوس نداشتم ولی الان یه لحظه هم نمیتونم دوریشو تحمل کنم🥰

 خداروشکر خونه دار شدیم🥰لطف کنید یه صلوات بفرستین هرچه زودتر قرضامونو بدیم❤️‍🩹هرکی فرستاد بگه براش آیت الکرسی بخونم❤️

روزام ب بدترین شکل ممکن میرفت هرکی میدید میگفت چرا اینقدر غمگینی یک شبه پیر شدی ولی خوب دلم نمیتونستم ب هدکسی بگم وخانواده خودم کسی درکم نمیکرد ب بعم اهمیت نمیدادن صرفا جعت اینکه پسر خوبیه خوشبختت میکنه ب هر بدبختی بود گذشت روز اولی ک امدیم زیر یک سقف همین ک تنهاشدیم گفت میدونم منو نمیخوای حتی حاضر ب دیدنم نیستی اونجا بغصم شکست برا اولین بار گفتم اره نمیخوامت جرت بدبختم کردی گفت بابد تو عقد میگفتی الانم خواست خدا بوده بهم فرصت بده ک خوشبختت کنم  مجبور بودم عمیقا کسی ک حس کرده مبفهمه چی میگم

نه عادته فقط

دختر باید حیاداشته باشه پرده رو پنجره اتاق منم داره😉❌️مفهموم امضام از درک خیلیا خارجه مخصوصا اینجا پس اگه درکش نکردی نیاز نیست اظهار نظر کنی اره دقیقا باخودتم ک هیچی نفهمیدی ومیخوای💩خوری کنی😉❌️

از‌محبت از توجه از احترام اصلاااا کم نمیزاشت بهم اهمیت میداد تو هر شرایطی کم کم عاوت کردم فکر کردم فقط عادته ب خودم گفتم عادته دیوونه نشی بگی عشقه ها 

نیست

یادمه یکبار خانواده اش راجب من حرف زده بودن پشت سرم ک چقدر ادم سردی هستم اونجا ازم دفاع کرده بود گفته بود زنمه ب خودم مربوطه رابطمون 

جاریم  بهم خبر داد ک اینجوری گفته حمایت هاش همه جیزش شیریین بود خیلییی چیرهایی ک برا اولین بار تجربه کردم کم کم احساسم عوض شد

کم کم دیدم واقعا حس اوایل ندارم انگار بگی نگی کمی برام مهم شده  بازم میگفتم ن بابت من تشنه محبت اینو دیدم وا دادم کو عشف کو دوست داشتن

یک شب مجبور شد شب برا کارش بمونه جایی شب ک نیامد عمیقااااا نبودش احساس میکردم برا اولین بار تو زندگیم برا نبود یکی گریه کردم


ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792