من خودم با تایید خانواده ام ازدواج کردم همسرم دوست نداشتم همش دنبال بهانه بودم ازش فرار کنم
چشم دیدنش نداشتم هرچی اون محبت میکرد بدتر ازش فاصله میگرفتم اخلاقش خیلییی خوب بود وضع مالیش متوسز ولی از جوننن مایه میزاشت برام هنه خانواده ام سرزنشم میکردن بخاطر بداخلاقی باهاش من یکدنده بودم و توی خانواده ما چیزی ب اسم طلاق نبود وهیچ وقت جرات نکردم بگم نمیخوام نمیتونم دوسش ندارم مامانم میدونسن فقط بخاطر اینکه همش میگفت بچه خوبیه سکوت میکرد همه میدونستن سکوت میکردن حتی خود همسرمم میدونست ولی بازم سکوت میکرد نمیدونم اون جرا
هستین بگم