سال ۹۵ که بابام تصادف کرد و رفت تو کما انقد تحت فشار بودیم که نگو.مامانم قالی میبافت منم دانشجو بودم درسمو ول کردم هیچ کاری هم بلد نبودم .الان شکر خدا بهتریم ولی یادمه روزایی که هزار تمن تو جیبم نبود همش گوشه حیاط گریه میکردم . غرورمو گذاشتم کنار رفتم کار کردم .از پرستاری بچه بگیر تا قالی بافیو کارگری تو شرکتا.
سال ۹۵ که بابام تصادف کرد و رفت تو کما انقد تحت فشار بودیم که نگو.مامانم قالی میبافت منم دانشجو بودم ...
کامل درکت میکنم ماهم توخونمون قالی بافتیم یع زمانی خیلی فقیر یودیم تا قبل اینکه بیام سرکار فعلی ام لباسهام همه عاریتی بود پول کرایه خط پاحد هم نداشتم خدارو شکر الان سرکار خوب میرم ماشین هریدم خونه رهن کردم شکر ولی واقعا رپزهای سخت خیلی داشتم
کامل درکت میکنم ماهم توخونمون قالی بافتیم یع زمانی خیلی فقیر یودیم تا قبل اینکه بیام سرک ...
من واقعا افسرده بودم.یه روز دوسته مامانم گفت تو کار کن خدا به زندگیت برکت میده و واقعا هم داد.فقری که من کشیدم بهم درس زندگی داد و باعث شد بتونم رو پای خودم وایسم