سال ۹۵ که بابام تصادف کرد و رفت تو کما انقد تحت فشار بودیم که نگو.مامانم قالی میبافت منم دانشجو بودم درسمو ول کردم هیچ کاری هم بلد نبودم .الان شکر خدا بهتریم ولی یادمه روزایی که هزار تمن تو جیبم نبود همش گوشه حیاط گریه میکردم . غرورمو گذاشتم کنار رفتم کار کردم .از پرستاری بچه بگیر تا قالی بافیو کارگری تو شرکتا.