من از روز اول ازدواجم تو عذاب بودم. روز پنجم عروسی از دست شوهرم کتک خوردم. خودش کافی نبود مادرش خواهرش، رو سرم بودن، هر روز پ شب گریه فکر و خیال، ناراحتی، آرامش نداشتم. میگف مهرریه ببخش طلاق بدم بدون هیچ دلیلی، ی چوب مبریت واسم نمیخرید، آخرین باری ک بزرگترین تهمت و کتک کاری رو باهام کرد گفتم فقط خدا جوابتو بده. ۲۰ روز نکشید شوهرم تو تصادف فوت شد، بعدش خانوادش جوری شد زیر پام له بشن، همه اموالش هم ب من رسید، من خوشحال نشدم، ملی دردسر افتادم. ولی ب آرامش رسیدم. بزرگترین معجزه زندگیم بود،