تو شرایط سخت زندگیم هستم عین یه ماهی که به زور دنبال آبه..احساس میکنم لحظات آخرمه و نمیکشم از وقتی بچه بودم تنها نفری ک محبتش رو حس کردم پدرم بود بعد فوتش تنها شدم هیچ وقت حمایت مادرم رو حس نکردم همیشه طرف خواهرم بود یه بار هم برام مادری نکرد مثلا فلان چیز رو نمیخرید من داد بیداد راه مینداختم میخرید منم میگفتم بعد گفتن من خریدی چه فایده محبت باید بی ریا باشه نه به زور و دعوا..خیلی چیزهای دیگه ک باعث شده عقده های بزرگ تو زندگیم به وجود بیاد انقد نسبت به من بی مهر و بی اهمیت بود که برا خرج خودم مث بچه ی یتیم رفتم سرکار و قبول کردم من هیچ پشتوانه هیچ خانواده پشتم ندارم..کم آوردم خیلی سنگینه زندگیم برام 😔دارم با اشک مینویسم نمیخوام دلداری بدید من فقط میخوام بمیرم کاش بمیرم خسته شدم انقد بغض کردم
باز خوبه خاطره خوب داری عزیزم با پدرت من هیچ کدومو نداشتمو ندارم هر روز یه وری بودم همه بهم زور میگفتن ولی به جای اینکه عقده بشه واسم شد تجربه شد اراده و قدرت که الانم یه تنه دارم پسرمو بزرگ میکنم و زندگیمونو سرو سامون میدم خودت بخواه و حال دلتو خوب کن بیخیال این و اون
عزیزدلم توخدارو داری. بعد چرا اینطوری فکر میکنی ،برای یک مادر همه بچها باهم برابرند.مادرهمه بچهاروبه یک اندازه دوست داره،شاید با دختر بزرگتر ی خورده صمیمی ترچون درک وفهمش ازدیگران بیشتره وبه مادر نزدیکتر ولی همه رو به یک اندازه دوست داره.من مادر ۴ تا بچه ام که اینارو دارم برات مینویسم
از چشمم افتادی...حتی اگر برف و باران بیاید برای پاکی ات،عیسی و موسی برای عشقت،خدا به تو اشاره کند به عنوان معجزه در قرآنش،دیگر همان نمیشوی برایم....
عزیزدلم توخدارو داری. بعد چرا اینطوری فکر میکنی ،برای یک مادر همه بچها باهم برابرند.مادرهمه بچهاروبه ...
نه من هیچ مرحله از زندگیم محبت اونو حس نکردم حتی نمیخوام اسمش رو بزارم مادر هیچ کاری برام نکرد انقد نسبت به من نسبت به فشاری ک میکشم بی تفاوت بود ک مجبور شدم برم سرکار از جهنمی ک برام ساخته راحت بشم خواهرم شوهر کرده و خونه خودش هست صداش میکنه ناهار اینا میده میبره خونش شب خسته رسیدم خونه دیدم تو آب مرغی که برا اون مونده حتی به خودش زحمت نداده تابه رو بشوره تو همون کدو سرخ کرده برام حتی به خودش زحمت غذا درس کردن هم نمیده چون من هستم ولی خواهرم ک خونه خودش هست به فکر اون هست براش غذا میپزه میده این یه نمونه بود خیلی جاها بی مهریش رو دیدم یه بار نپرسیده دردت چیه همیشه من آدم بده شدم
باز خوبه خاطره خوب داری عزیزم با پدرت من هیچ کدومو نداشتمو ندارم هر روز یه وری بودم همه بهم زور میگف ...
من رفتم سرکار تا بتونم زندگیم رو بسازم ولی ساختنی نیست الکی دارم دست و پا میزنم هیچ راهی ندارم من گناهی ندارم ولی همیشه قضاوت شدم هرکی از دور میبینه میگه مادر چرا باید بد باشه ؟ انقد سر رفتارهای مادرم داد. بیداد کردم ک همسایه ها شاکی شدن ازمون دیگ اونا نمیدونن من سر چی دارم داد میزنم از دور میگن دختره داره داد میزنم سر مادرش نمیدونن چقد شکنجه میشم