2821
2789
عنوان

روز پدر من....

105 بازدید | 6 پست

پدر بزرگم فوت کرده بودن مراسم داشتیم روستا ک نامزدم بخاطر یسری مشکلات دوس نداشت برم من از صبح‌ داشتم پک برا مهمونا درست میکردم دادم مادرم برد با خواهرم رفتن روستا من و بابام‌خونه بودیم برادر و خواهرام از شهر دیگه اومده بودن اول خواستن بیان خونه ما خونه بهم ریخته بود خواهرام و زنداداشم اینطورن ک اگر میومدن میدیدن خونه اونطوری بهم ریختس کلی حرف پشتمون میزدن منم به بابام گفتم پاشو تو برو خونه اونا(اون خواهرم از زن بابام هستن)بابام پاشد رفت خونه اونا بهم نگف تو‌تنهایی بیا بریم توام من نمیرفتم ولی انتظار داشتم بگه 

ایشالا ک خیره

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

بابام رفت خونه زن بابام اینا بعد رفتن خونه اونیکی خواهرم ک خونش شهرمونه بعد زنگ زدم بهش جواب داد با لحن تند نگف ولی یکم خشک و بیحوصله گف ها گفتم‌ها؟گف بگو گفتم هیجی نون بگیر قعط کردم بعد دوباره زنگ زدم خطش اشغال بود ولی منو‌جواب نداد دلم گرف نشستم‌گریه کردم وقتی اومد خونه فهمید گریه کردم یکمی مهربون برخورد کرد ولی خب...

ایشالا ک خیره

دلم‌گرف از رفتاراشون ....

نمیشد بگن منم برم؟هالا من یجوریم هرجقدر اینا بمن بدی کردن من بازم خوب بودم همیشه هیچوقت تلافی نکردم کاراشونو .... 


ایشالا ک خیره

2790
2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز