مدت هاست ک نمیرم خودشون زنگ میزنن و میان
خونه بو گوه گرفته نکرد تمیزش کنه بیشعور
بخدا از ۳ ظهر تا الان ک رفتن سرپا بودم اخر سرم اینجوری عصابم خراب شد
یک سالی میشه خونه خواهرشوهرم نرفتم
خونه رو ب گوه کشیدن خواهرشوهرمم تیکه میندازه من ب خودم نگرفتم گفت منم بخوابم تا صورتم سفید شه منظورش این بودش ک تو بیکاری وبچه ایی نداری همش خوابی برا خودت
عادتشونه حرفاشون رو میزنن
کلی غذا پختم زنگ زدم پدرشوهرم گفتم شما هم بیا اینجا میگه نمیام
نمیدونم برا چح نفر غذا بپزم خواهرشوهرم میاد ۲ تا از بچهاش نیومدن مادرشوهرم بود پدرشوهرم نیومد بود نمیان و مجبور بودم غذا بفرستم براشون