سلام پدر شوهرم چهر ماهی هست فوت کرده تو روستا زندگی میکردند تو روستا مادر شوهرم خواهر ویرادراش زندگی میکنند از وقتی که پدر شوهرم فوت کرده پسرانش آوردن تهران خونهی پسرانش بمونه اوایل سه روز یک بار خونهی همه پسرانش میموند بعد نوبت خونهی اون یکی پسرانش میرفت یواش یواش
دوتا از عروساش خسته شدن عروس آخری چون ادامه تحصیل میده اصلا فکر میکنه مادر شوهر نداره ولی شوهرش فقط دم از این میزنه که مادرم رو روستا نمیزارم بمونه باید ببریم با خودمون وقتی میترسم تهران دیگه نمیره خونشون حالا دو هفته ای هست همش خونهی من بدبخته نه زنگی میزنن حالش رو بپرسم نه میان ببرن خونشون منم خسته شدم ولی شنیدم گفتن هر کی آورده تهران که اصرار تو اصرار مادرم باید بیاد حالا نگهش داره مانگه نمیداریمایتم بگم مادرم با ما فاصلش نیم ساعتی شوهرم از اول ازدواج رونداد بیاد خونمون خیلی ازش ناراحتم ولی هیچی از دستم بر نمیومد حالا شما بگید من چی کار کنم خودم مهمون شدم خونهی خودم خسته شدم