سلام پدر شوهرم چهر ماهی هست فوت کرده تو روستا زندگی میکردند تو روستا مادر شوهرم خواهر ویرادراش زندگی میکنند از وقتی که پدر شوهرم فوت کرده پسرانش آوردن تهران خونهی پسرانش بمونه اوایل سه روز یک بار خونهی همه پسرانش میموند بعد نوبت خونهی اون یکی پسرانش میرفت یواش یواش
دوتا از عروساش خسته شدن عروس آخری چون ادامه تحصیل میده اصلا فکر میکنه مادر شوهر نداره ولی شوهرش فقط دم از این میزنه که مادرم رو روستا نمیزارم بمونه باید ببریم با خودمون وقتی میترسم تهران دیگه نمیره خونشون حالا دو هفته ای هست همش خونهی من بدبخته نه زنگی میزنن حالش رو بپرسم نه میان ببرن خونشون منم خسته شدم ولی شنیدم گفتن هر کی آورده تهران که اصرار تو اصرار مادرم باید بیاد حالا نگهش داره مانگه نمیداریمایتم بگم مادرم با ما فاصلش نیم ساعتی شوهرم از اول ازدواج رونداد بیاد خونمون خیلی ازش ناراحتم ولی هیچی از دستم بر نمیومد حالا شما بگید من چی کار کنم خودم مهمون شدم خونهی خودم خسته شدم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
با همسرت آروم صحبت کن ،که تقسیم کنن....مادر شوهرت توانایی انجام کارهاشو داره یا احتیاج به مراقبت دار ...
نه بابا از من سالمتر فقط میگه من رو ببر خونه ی دوستات بازار تا کی ببرم خسته شدم ولی اون یکیها فقط خونه مینشوندن هیچ جا نمیبردندخترم میگه مقصر خودتی از بس اینجا خوش میگذره اینجا رو ول نمیکنه
شب که میشه شوهره از کار میاد دوتا بالش بر میدارم میچسبه به مادر شوهر جلوی تلویزیون من میگم ببین پسرای دیگش چه شکلی بر خورد میکنندواقعامادرشون رو دوست دارن ولی حدود اندازه
[QUOTE=325756197]چرا میبری؟مگه خدمشی ؟خواهرمنم اینجوری کرد هی کوتاه اومد درنهایت تویه اپارتمان با ۳تا بچه مادرشوهر آل ...[/چون بیزبونم جرات این رو ندارم بگم تنها ایراد من اینه مادرم بارها گفته دلم میخواد بیام خونتون گفتم خودم میام چون بیاد شوهرم و. خانواده طرف مقابلش رو دوست ندارم فقط از آسمان پدر و مادر خواهر و برادرش اومدن براش عزیزن