چند روز بود با شوهر احمقم قهر بودیم. دیشب بهش گفتم لباس لازم دارم لوازم آرایشی لازم دارم حدودا سه تمن میشه
گفت ندارم چون قبلانم چندیییین بار از درخواست مانتو و لباس کردم گفته بود ندارم فعلا یکم صبر کن
منم دیگ قاطی کردم. گفتم چی شد برای خاهرت هست تامادرت میگ پالتو نداره دو تومن میفرستی برای اونیکی خاهرت همینطور
برای من نیست فقط؟
گفت خوب میکنم میدم بهشون خاهرم دلش شکسته( خاهرش عقد بود شوهرش تصادف کرد مرد) . گفت من تو کار میکنی ک انقدر جوش میزنی؟
گفتم بهشون بده ایندفه خاستی ده تمن بده بهشون. ولی وقتی منم میگم نگو ندارم نگو بدبختم.
گفت کی گفتی پول ندادم
گفتم الان میگم وسایل لازم دارم خب بده دیگ
گفت نه خودت خوشکلی لوازم آرایشی میخایی چیکار؟
از حرصم گفت ک عصبی شم.
چون اوایل ازدواجم از دست خودش و خانوادش یه خودکشی ناموفق داشتم. از اون قضیه سه چهار سال میگذره
گفت تو زن زندگی نیستی. من یه بار تو بیمارستان جمع کردم ترو یه بار خونه بابات. یه بار اینجا و یه بار اونجا
بهش گفتم از دست خانوادت اینکارو کردم گفت خاهرا هر چی باشن خیلییییی از تو بهترن ( خاعراش انقدررررر بدی در حقم کردن تا روزی ک بمیرمم یادم نمیره هیچوقت) فقط گریه کردم
پدرش نزدیک سه چهارمیلیار مال و اموال داره میگ تو اگ زن زندگی بودی اون خونه و مال اموال و تو دستت میگرفتی ک داداش و زنداداشام جرعت نکنن نزدیک شن هم پدر و مادرم نگه میداشتی و هم ب مال اموال میرسیدیم.
گفتم مگ نمیگی زن زندگی نیستم پس نمیتونم پدر و مادرتو نگه دارم. بچه ها این گاو میدونه اصلا داداش بزرگه نمیزاره این نزدیک خونه بشه. اینجوری میکنه ک بعدن بگه آه تو نخاستی
کلی دعواااا کردیم
انقدر دلم گرفته و گریه کردم
خسته ام کرده
دیشب بهش گفتم اگ بچه هام نبودن یا یکم بزرگتر بودن. بخدا از دستت خودکشی میکردم ک راخت شم.
میگفت بکن دیگ تو نگران بچه ها نشو
قبلا خیلیییی دوستم داشت نمیدونم این اواخر چی شده اینحوری شده.
تا تقی ب توقی میخوره میگ میخاییییی برو
چون خانوادم هزار کیلومتر دورن ازم میدونه نمیتونم هیچ گوهی بخورم.