اختلافم اینه ار تاپیکم برداشتم گفتم شاید نخونده باشی
بعد چهار سال دوستی ازدواج کردم بهترین سالامون بود دوران دوستیمون بعدش بابام مریض شد و ارزوش بود منو تو لباس عروس ببینه منم گفتم بزار ازدواج کنم دوسش دارم دوسم داره کاش نمیکردم شوهرم تک فرزنده منم تک فرزندم مادرمم هفده ساله از دست دادم دو تامونم از خانواده خوبی هستیم ازدواج کردیم همه چی خوب بود پدر مادرشو به چشم پدر و مادر خودم میدیدم تا اینکه یه ماه بعد ازدواجمون پسر عمش ازدواج کرد مادرش شروع به مقایسه کردن من و زن پسر عمه شوهرم کرد چون زن اون از فامیلای مادر شوهرمه مشکل همسرم اینه خیلی حرف میبره میاره باعث شده دوتامونم بمونیم که چیکار کنیم مثلا بهش گفتم میخوام باهم یبارم تنها مسافرت بریم رفته به خانوادش گفته ناراحت شدن گفتم هی به من منت نزار بابام اینا برا من اینکارا رو کردن من میتونم احترام بزارم فقط پدر منم کرده یه خونه خریدن دیگه من دو تا خونه دارم سر اونم میخوای منت بزاری برو خونه رهن کن اینم رفته گفته رفتیم پیش مشاور با زور جلسه دوم با خودم بردم همین که در اومدیم گفته چرت میگه بهترین مشاور ادم پدر مادرن بعدشم مادر بزرگش مریض شد باباش گفت نیارش پیش من خودتون تنها بیاین منم زنگ زدم حالشونو پرسیدم با پدرم بعدش بحث یلدا بود که باباش گفته بود بهش رفت امد نیست در حالی که دو هفته پیش مهمون بودیم چند روز مونده به یلدا نامزدم یهو غیب شد شوهر خالم خالم رفتن حرف زدن چی شده بیاین حرف بزنیم تا امروز ازش خبری نیست نمیدونم چیکار کنم خیلی دلم ازشون شکسته اگه من کاری کردم بیان بگن اقا ما از تو ناراحتیم انتظار دارن من چیکار کنم بعدش به شوهر خالم شوهرم گفته من سرد شدم از اینده نگرانم مثل قبلا نیستم که هی ببینمش هنش اون زنگ میزنه اینم بهم گفتن از اون روز خودمو نگه داشتم پیام ندادم زنگم نزدم همه میگن صبر کن خودشون بیان بگن دردشون چیه بعد بیست روزم به بابام گفته طلاق توافقی بگیریم این وسط خیلیا رفتن ببینن دردشون چیه یبار نخواستن درد منو بشنون همشم چرت و پرت