حاج آقای زندان میگفت درواقع حامد قلبش پر از نفرت و کینه بود که احساس ندامت اجازه ی ورود به قلبش رو نمیداد... خواهر علی آقا بهم گفت شرمنده اتم الناز ولی حامد قبل اعدامش بهم گفت نمیبخشمت... الان که دارم مینویسم پانزده سال از اون اتفاقات داره میگذره و شب و روز دارم با خودم میگم گناه من چیه که باید تا آخر عمر به خاطر حرف حامد عذاب بکشم؟ بعد از فوت علی آقا و حامد تمام ارثیه اش رسید به من و من هم که دل خوشی از این خانواده و خونه نداشتم همه رو وقف امور خیریه برای دختران و زنان بی سرپرست و بد سرپرست کردم، خواستم روپای خودم وایسم قید درس خوندن رو زدم و توی تولیدی مانتو در بخش خیاطی مشغول به کارم... بعداز اون قضایا دلزده شدم از زندگی و ازدواج نکردم مخصوصا با کاری که حامد با من کرد میترسیدم روی به ازدواج بیارم همیشه جوابم منفی بود ولی اینبار احساس میکنم که دوست دارم کسی رو که اومده خواستگاریم، طلبه است، طلبه ی محل خواهر علی آقا اینبار دل رد به دریا زدم و به خواستگارم که اسمش هم احمدرضا بود گفتم زمانی که 14ساله بودم بردار ناتنی ام بهم ت.... کرده بود اولش که گفتم شوک زده شد و چیزی نگفت فردا جلو تولیدی دیدمش که خیلی سربه زیر و متین بهم گفت اینکه این کار با شما شده تقصیر شما نیست و برای همیشه دلم رو قرص کرد، خونه ای ساده در گوشه ای از این شهر بزرگ، خوزستان داره و انشالله که امید دارم زندگی ای رو بر پایه ی معنویات و مقدسات شروع کنم، احساس دوباره متولد شدن رو دارم
ولی از من خواسته تمامی گذشته رو بیرون بریزم و به امید خدا همسری بهشتی باشم برای آقا احمدرضا....
درآخر از تمامی پدرمادرها میخام سهوا یا عمدا باعث تبعیض بین فرزندان نشید که اتفاقی همچون من و حامد براتون بیوفته،، همیشه به فرزندان تون یادآوری کنید خیلی برامون با اهمیتی... و این بود و بیش از این نبود،،