راستش دوست داشتم ازدواج کنم ولی پدر و مادرم نذاشتن!!
گفتن با اون پسر ازدواج کنی عاقت میکنیم، در حالی که بنده خدا آدم بدی نبود
من تا همینجاش هم خیلی تحملشون کردم
دختر خوبه همیشه من بودم ولی همیشه این منم بودم که بهم ظلم شد و نادیده گرفته شدم و کوتاهترین دیوار بودم براشون
واقعا به مرحله ای رسیدم که حالم از خوب بودن و مودبی و آرومی خودم به هم میخوره
حالا که بعد از 30 سال فهمیدم خوب بودنم فقط باعث شده که بهم بدی بشه و دارم آروم آروم در مورد خواسته هام و اینکه با من هم با احترام باشن صحبت میکنم شدم دختر یاغی!!!!
خیلی دلم رو شکستن
چندین ساله اینجوره ولی همیشه فکر میکردم با ازدواج یا سرکار رفتن دیگه راحت میشم ، ولی دیدم زهی خیال باطل!!! کار به راحتی گیرنمیاد و برای ازدواج هم اونا سختگیری میکنن
دیگه ناامید شدم برای رهایی از دستشون