بچه که بودیم این موقع ها دیگه ساعت هشت نه کنار بخاری زیز پتو پلنگی هامون میخوابیدیم
رو سقفمونم شر شر بارون میبارید و صداش تا وقت خوابیدن تو گوشمون بود
جمعه ها صبح بیدار میشدیم فیتیله میدیدیم
چه بارونایی میزد همه جوب کوچه ها پر آب میشد
از ناوردون خونه ها شر شر بارون میریخت
چقدر خوب بود همه چیز
برگشتی از مدرسه یه هو بارون میگرفت خیس آب میومدیم خونه کفش و کیفمون و میراشتیم پشت بخاری کتابامونم میزاشتیم رو بخاری که نمش گرفته بشه.