تاپیک قبلم توضیح دادم کلن ماجرای کتک زدن بابام ب مامانمو شکاکی بودنشو
بابامو یخورده دعوا کرده بودم عذاب وجدان داشتم زنگ زدم بهش از دلش دراوردم ولی کوتاه نمیاد میگ حالا ک شوهرت و بقیه دلیل دعوای مارو فمیدن من دگ مامانتو نمیخام میگه اونا الان ب چشم یه ج.ن.د.ه ب مامانت نگاه میکنن گفتم بابا همه مامانو میشناسن چجور زنیه تو بعد سی سال نشناختی؟گفت بگو مامانت وسایلشو برداره بره دگ تمومه همه چی قطع کرد
حالم بده دارم میلرزم توروخدا کمکم کنید چیکار کنممم