داستان از سال 1376 شروع میشه وسط تابستون مرداد ماه خدا یه دختر چولو به مامان بابای بنده داد که اون من هستم فرزند 4ام خانواده و تک دختر اون اوایل اهل درس و مشق نبودم همش دنبال بزن بهادر بازی اخه با پسرا بزرگ شدم تا اینکه رفتم دبیرستان اونجا دیگه سنگ خورد به سرم که بچه درس بخون
وای من اینارومیخونم میترسم ازاینده خودم ک نکنه دوسپسر منم همچین کاری باهام بکنه عی خدا چروزگاری شد ...
ترس نداشته باش فقط با دید باز انتخاب کن و به حرف خانوادت گوش کن نه به ندای قلبت عشق خیلی زیباست اما کافی نیست اگه تو عاشق باشی اما طرف مقابلت ادم درستی نباشه نمیتونی با عشق درستش کنی فقط خودت از درون میسوزی