داستان از سال 1376 شروع میشه وسط تابستون مرداد ماه خدا یه دختر چولو به مامان بابای بنده داد که اون من هستم فرزند 4ام خانواده و تک دختر اون اوایل اهل درس و مشق نبودم همش دنبال بزن بهادر بازی اخه با پسرا بزرگ شدم تا اینکه رفتم دبیرستان اونجا دیگه سنگ خورد به سرم که بچه درس بخون
همه مراسم ها به قشنگ ترین حالت ممکن برگزار شد تمام چیزهایی که تو رویام داشتم مراسم عقد قشنگ مادرشوهر پدرشوهر مهربون خودش هم مهربون بود باهام تا عروسی کردیم همه چیز رویایی و زیبا
تا اینکه یه چند باری شماره ناشناس بهش زنگ میزد یکبار من جواب دادم گفت معلومه کجایی چندبار زنگ بزنم چرا جواب نمیدی قلبم وایستاد دستام یخ زده بود به روش نیاوردم وسیله هامو جمع کردم رفتم خونه بابام هی اومد دنبالم منم پامو کردم تو یه کفش که نمیام تا اینکه فهمیدم باردار شدم بهش گفتم گفت این بچه شاید دلیلی برای برگشتت باشه برگرد به خونه اونا همش مال گذشتس اون زن شمارمو پیدا کرده تا تورو اذیت کنه
میرفت سرکار میومد نه حرف میزد نه محل میزاشت اول میگفتم شاید خسته کار تا اینکه یه شب جاشو هم عوض کرد میرفت تو یه اتاق دیگه میخوابید باهام غذا نمیخورد میگفتم من بد غذا میخورم میگفت نه فقط خوشم نمیاد باهات همسفره بشم منم بهم برمیخورد
رفتم مشاوره خانم گفت خودت و تغییر بده عوض شدم به خودم رسیدم اما بازم فایده نداشت جوری شد که تماس فیزیکیمون شد صفر حرفمون شد فقط سلام هر روز از دیروز تلخ تر