بچگیم ی بار خونه پدربزرگم همه دور هم جمع بودیم من قرار بود برم از خونه عموم ی چیزی بیارم ک نزدیک بود .همین ک من رفتم یکی از آشنا ها ک فک کنم شاید اون موقع بیست ساله بود پشت سرم اومد منو محکم گرفت و صورتمو بوس کرد .شیش سالم بود اصلا تو این فازا نبودم و هیچی ام نمیدونستم ولی حس بدی گرفتم انقدر جیغ زدم تا ترسید و ولم کرد .بعدا ک بزرگ شدم و از دیگران شنیدم ک اون آدم خوبی نیست و...
هنوز یادم میفته ی غمی میشینه تو دلم مثل الان ک شما گفتین .و کلی خداروشکر میکنم ک سر و صدا راه انداختم .با این ک هیچکس اونجا نبود و هیچکس نشنید ولی فک کنم واقعا ترسید ک من برم ب همه بگم