امشب خاطراتشون زده به سرم 😄
یبار میخواستن برن خرید من و نامزدم خونه موندیم
رفتن برگشتن ما تو پذیرایی آروم و بی حرکت نشسته بودیم
بعد اینا حواسشون نبود ما خونه ایم
هی صدامون کردن ماهم جواب ندادیم 🤪😆فکر کردن رفتیم بیرون
دقیقا جلو چشمشون بودیما مارو ندیدن😅
بعد یهو مادر نامزدم گفت انگار رفتم بیرون
بعد یهو دیدیم پدر نامزدم با ش.و.ر.ت اومد تو پذیرایی پشتش به ما بود
من داشتم میترکیدم 😅🙈
یهو نامزدم گفت عع عع
یهو برگشت دید ما اونجاییم بدو بدو فرار کرد تو اتاق
وای چقدر خندیدیم
بعد گفتن ای شیطونا اینجا بودین صداتون در نمیومد 😅😅😅😅
دیگه هر دفعه میرفتن خرید برمیگشتن اولین جا مبل رو نگاه میکردن یوقت ما نباشیم🤣🤣🤣🤣