امشب مغازه رو زود بست بعد اومد خونه گفت بریم بیرون وسیله هم برداریم بعد منم گفتم باشه فقط بچه رو ببریم بزاریم خونه مامانت
چون هم یکم سرد بود هوا هم گفتم دونفری بعد چند وقت باهم باشیم بعد رفتیم وسط راه یادش اومد فرش بر نداشته برگشتیم فرش برداریم بعد یهو گفت بریم به مامانم اینا بگیم اونا هم بیان دسته جمعی بیشتر خوش میگذره منم دیدم این جوری میگه گفتم باشه اونا هم اومدن شام خوردیم بعد سرد شد کاپشن پسرمم نم شده بود ترسیدم مریض بشه گفتم مریض میشه میبرمش تو ماشین بعد یه نیم ساعتی تو ماشین بودیم مادرشوهر اینا راهی شدن که برن شوهرم گفت ما هستیم فعلا اونا رفتن بعد منم گفتم بریم سرده بچه مریض دلمم گرفته بود مثلا میخواستم امشب باهم خوش بگذرونیم بعد شوهرم یهو عصبی شد در ماشین رو زد وسیله هارو پرت کرد تو ماشین بعدم مثل وحشایا رانندگی میکرد دم در خونه ماشین رو نگه داشت یهو یه داد خیلی بد سرم زد تنم لرزید گفت پیاده شو منم گفتم چرا مث وحشیا داد میزنی چته دوباره داد زد که پیاده شو منم یا اشک پیاده شدم بعدم گفتم اصلا دیگه برنگرد
یه نیم ساعت بعد اومد خونه اصلا انگار نه انگار رفت تو اتاق سرش تو گوشی من تو حال جا انداخته بودم بعد رفتم گفتم اینجا جایی برات نیست مگه نگفتم برنگرد اصلا به خیالشم نیاورد منو بعدش بهش پیام دادم دیگه پیش من جایی نداری جایی برات نیست تموم شد از این به بعد زندگی نمیکنم فقط تحملت میکنم دیگه تو قلبم جایی برات نیست اصلا تنهام بزار برو الآنم خوابه تو اتاق منو پسرمم تو حال