حیاطامون با هم مشترکه. شوهرم شب کاره،تازه از سرکار اومده بود یکم با هم خلوت کرده بودیم مادرش اومد در زد شوهرم رفت گفت بله کارم داری، اونم اومد اول صبحی کله سحر نشسته تو خونمون منم مجبور شدم لباسمو عوض کنم بیام تو اتاق دیگه...
دیگه حالم داره از کاراش بهم میخوره، صبح اول وقتم آسایش ندارم.الان دارم با لرزش دست تایپ میکنم از عصبانیت