گفت کاش توم مث بقیه بودی
هیچ احساسات و شخصیتی نداری
گفتم دست خودم نیست ولی سعی میکنم بهتر بشم
گفت که الان تو سن ازدواجی بعدا بهتر شدن دیگه بدردت نمیخوره :))
عمیقا از این حرفش شکستم بچه ها
من وقتی کوچولو بودم پدر مادرم همونجا تو بیمارستان ولم کردن و جدا شدن
منو خانواده پدریم بزرگ کردن ذره ای مهر مادری ندیدم
مادربزرگم هرجور میتونسته اذیتم کرده هنوزم پریودیامو ازش پنهون میکنم چون جلو پدربزرگم اینا به روم میاره که اذیتم کنه.همه جا هر دکتری هرجایی رفتم خودم و خودم بودم
پدرم طی این سالها هرجور تونسته محدودم کرده و اذیتم کرده چندین بار خواستم خودمو از دستش بکشم
دستام پر جای خط تیغه
هیچ تفریح و هیچ دوستی ندارم همش تو خونم و درگیر کارای خونه
کاش منم نرمال بودم:)))کاش