لطفا بعد از خوندن تاپیک گزارش بزنید بترکه،
من شرایط خانوادگی سختی دارم مادرم هیچ وقت مثل مادرای دیگه نبود،بعنی اونطور که مادر های شما همیشه بهتون رسیدن بزرگتون کردن،صبحا قبل از مدرسه رفتن بهتون صبحانه می دادن یا موقع مریضی بالا سرتون بودن نبود،کلا از بچگی وضع ما و خونه افتضاح بود طوری که ظرف ها مدت ها شسته نمیشد یا بالشت و رخت خواب ها از شدت کثیفی کپک میزد یا هفته ای یک بار برنج میخوردیم که اونم مرغش خورشتش پاک نشده بود و با آشغال ها بود در حالی که وضعیت مالیمون بد هم نبود،پدرم هم آدم ساده و آرومی بود و به خاطر سلیطه بودن مادرم جرئت نداشت بهش بگه کاری برای خونه کنه یا حتی حوصله طلاق دادنش هم نداشت چرا؟چون دیگه سنش خیلی بالا رفته بود و دیگه کسی حاضر نمیشد باهاش ازدواج کنه،کلا فشار های روانی زیادی رو به خاطر مادرم تحمل کردیم ظاهرا بیماری اسکیزوفرنی داره که این آخرا که بیست و دو سالمه فهمیدیم ولی مقداری توهماتش رو کنترل کرد اما هنوز هم حس و عاطفه مادری نداره،کلا من از همون ده دوازده سالگی کار های خونه رو بدوش گرفتم و باز هم من بچه بودم و اونقدری که یک زن سالم حواسش به زندگیش هست نمیشدم،با همون بچگیم متوجه شده بودم با بقیه خانواده ها فرق داریم و به خاطر وضع زندگیمون اکثر فامیل ازمون فاصله گرفتن،این از این