2410
2713

لطفا بعد از خوندن تاپیک گزارش بزنید بترکه،

من شرایط خانوادگی سختی دارم مادرم هیچ وقت مثل مادرای دیگه نبود،بعنی اونطور که مادر های شما همیشه بهتون رسیدن بزرگتون کردن،صبحا قبل از مدرسه رفتن بهتون صبحانه می دادن یا موقع مریضی بالا سرتون بودن نبود،کلا از بچگی وضع ما و خونه افتضاح بود طوری که ظرف ها مدت ها شسته نمیشد یا بالشت و رخت خواب ها از شدت کثیفی کپک میزد یا هفته ای یک بار برنج میخوردیم که اونم مرغش خورشتش پاک نشده بود و با آشغال ها بود در حالی که وضعیت مالیمون بد هم نبود،پدرم هم آدم ساده و آرومی بود و به خاطر سلیطه بودن مادرم جرئت نداشت بهش بگه کاری برای خونه کنه یا حتی حوصله طلاق دادنش هم نداشت چرا؟چون دیگه سنش خیلی بالا رفته بود و دیگه کسی حاضر نمیشد باهاش ازدواج کنه،کلا فشار های روانی زیادی رو به خاطر مادرم تحمل کردیم ظاهرا بیماری اسکیزوفرنی داره که این آخرا که بیست و دو سالمه فهمیدیم ولی مقداری توهماتش رو کنترل کرد اما هنوز هم حس و عاطفه مادری نداره،کلا من از همون ده دوازده سالگی کار های خونه رو بدوش گرفتم و باز هم من بچه بودم و اونقدری که یک زن سالم حواسش به زندگیش هست نمیشدم،با همون بچگیم متوجه شده بودم با بقیه خانواده ها فرق داریم و به خاطر وضع زندگیمون اکثر فامیل ازمون فاصله گرفتن،این از این

در و مادرم تو سن بالا باهم ازدواج کردن مامانم قبلا با یکی از فامیلاش ازدواج کرده بود وقتی سنش زیر بیست بود ولی طرف به یکسال نکشیده فهمید مادرم چه موجودیه و طلاقش داد،این شد که تو سی سالگی با پدر چهل و خوردی ساله من ازدواج کرد،پدرم ازدواجش به خاطر خواهر و برادر بیمارش و اینکه دنبال شغل بود به تاخیر افتاد و یه جورایی میتونم بگم به خاطر زرنگی مادر بزرگم و حسودی زن عموم از ترس اینکه جاریش از خودش بهتر نباشه(زن عموم و مادربزرگم فامیل حساب میشدن)مادرم به پدرم معرفی کردند و شب عروسی پدرم فهمید چه بلایی سرش اومده ولی انقدر خسته شده بود که حوصله طلاق دادن و ازدواج مجدد نداشت،خلاصه من چهار سال بعد از ازدواجشون به دنیا اومدم و اخلاف سنینم با پدرم 47 سال و با مادرم 30 هستش و بعد من خواهرم یک سال و نیم بعد از من به دنیا اومد و دیگه به خاطر وضع نگهداری مادرم از ما پدرم تصمیم گرفت دیگه بچه دار نشه و فقط ما دوتاییم،

پدرم زود از پا افتاد و الان زمین گیره چون وقتی سر پا بود به هیچ عنوان مراقب خورد و خوراکش نبود و خیلی چاق شد و به خاطر چاقیش ارتوروز زانوی شدید گرفت و دیابتش رو انقدر کنترل نکرد تا به انسولین وابسته شد،آب مروارید یک چشمش رو عمل کرد ولی چشم دیگه رو اهمال کاری کرد و الان آب سیاه آورده،پروستات و مثانش هم الان خیلی مشکل داره و روزی چهار بار پوشکشو عوض میکنیم،زمین‌ گیر شدن پدرم از 16 سالگیم شروع شد و همه کار های خونه حتی خرید بیرون و نون گرفتن به دوش من و خواهرم افتاد،وقتی هم که هیجده شد بهم از طرف بابام وکالت داده شد و حساب های پدرم هم دست من بود و اداراتی مثل ثبت اسناد و شهر داری هم میرفتم،کار های خونه و پخت و پز،کارهای بیرون و نون گرفتن،خریدن میوه سبزی ،ادارات مختلف رفتن و دنبال تعمیرکار رفتن وقتی وسایل خراب میشد،موقع مهمان اومدن مهمانداری کردن،تر و خشک کردن پدرم و مراقب مادرم بودن...هر مسئولیتی که فکرش رو میکنید رو دوشمونه و برادر هم نداریم که این کار ها رو انجام بده،اینم بگم که تو بیست سالگیم با خواهرم که هیجده سالش بود باهم درس خوندیم و فرهنگیان قبول شدیم و الان دانشگاه هم میریم اینم اضافه شده،البته بگم که شاید بین من و مادرم پیوند عاطفی نباشه و بهش علاقه نداشته باشم،ولی پدرم که هم جای پدر بوده برام هم مادر رو بی نهایت دوست دارم و هیچ وقت سعی کردم منت بزارم سرش و درکش می کنم،الان به خاطر تحمل این همه مسئولیت و تنهاییمون(چون تو این سالا ارتباط با فامیل ها کم شده)و اینکه حس نمیکنم دیگه نمیکشم خسته و عصبی شدم،طی یه اتفاقی که چند روز پیش افتاد خیلی بهم فشار اومد و همش با خودم میگفتم اگه یک مرد بالا سرمون بود اینقدر برام سخت نمیشد و جمعه که به خاطر درد پای پدرم که به خاطر دیابتش بود و رفتیم به بیمارستان چون درد به دستش رسیده بود و نگران بودم سکته باشه(جایی بردنش راحت نیست چون وزنش بالائه و آرتوروز داره و نمیتونه راه بره و باید سوار ویلچر بشه)دیگه بعد از برگشتنش و وقته داشتم پوشکش رو عوض میکردم نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه و بهش گفتم چرا مراقب خودش و خورد و خوراکش نبوده که با این روز بیوفته سنش الان 68 و اونقدر ها هم مسن نیست خیلی از هم سن و سالاشو دارم میبینم که هنوز سر پا هستن،الان ممکنه به خاطر حرفم بلایی سرم بیاد و یک روز تو موقعیتی مثل بابام قرار بگیرم و این حرفا بهم گفته شه؟من قبلا بار ها با خودم صحبت کردم و حواسم به کارما بود که یک وقت سرزنشش نکنم ولی این سری آخر نتونستم خودمو کنترل کنم،

اگه مادرم مثل مادرای دیگه پشت سر بچه هاش بود و حواسش به خونه زندگیش بود انقدر برام سخت نمیشد،ولی تو شرایطیه که نه میشه گفت بیماره و نه سالم،همیشه حرف حرف خودشه و دوست داره تو راحت ترین حالت ممکن باشه بحث کردن و خواهش کردن ازش هم فایده نداره چون باهاش باراها حرفم شده و به هیچ جاش نگرفته و به این نتیجه رسیدم اعصابمو سرش خورد نکنم این شد که جمعه سر پدرم خالی کردم😓

ببین برای منم همین پیش اومده بود دقیقا!!!😥

من از یکی از پزشکای دکترساینا ویزیت انلاین گرفتم از خونه و خیلییییی خوب بود. بیا اینم لینکش

ایشالا مشکلت حل میشه 💕🌷

2456

توام حق داری عصبی باشی و ناراحت ‌ اینقدر حس نکن باید فداکاری کنی مادرت از مادری فقط بدنیات آورده. حق داری گله کنی ، خشم داشته باشی 

هیچوقت مردم را نمیفهمم اما باید یک جوری میان آن‌ها زندگی کنم...!                                                               اندک اطلاعاتی در اختیار دارم که حاصل خوندن و تحقیق کردنه.                                                                            فردی بشدت کنجکاو .                                                عاشق کتاب ، حیوانات ، فیلم ، کهکشان ، نکات پزشکی ، روانشناسی و در کل عاشق یادگیریم و از یادگیری استقبال میکنم.          

سلام عزیزم شما چند سالته ؟ 

الان کارای خونه رو خودت میتونی انجام بدی و از خواهرت مواظبت کنی .خودت میگی مادرم مریض بوده تقصیری نداره بنده خدا.خودت جمع و جور کن بشور غذاهای خوب بپز وضع خونتون خودت تغییر بده 

2714

والا شرایط سختی داشتی عزیزم ولی زن داداش من شرایطش سخت تر از شماست 

برادر هم داره که به هیچ دردی نمیخوره اصلا 

دور از جون پدرت پدر زن داداشم چند روز پیش فوت شد و کلا تا قبل فوتش همه کارهای پدر و مادرش رو زن داداشم تنها انجام میداد و خم به ابرو نمی‌آورد 

باز شما خوبه که یه خواهر داری کمکت کنه برادر زن داداش من که فقط پاشون رو میگیره به جای دست گرفتن

عزیزدلم، خدا خیرت بده که انقدر دختر خوبی هستید و وجدانت بیداره.  مطمئن باش خدا هم خستگیتو درک میکنه و بخاطر یه جمله که بعدشم خودت ناراحت و پشیمون شدی ازت تقاص نمیگیره ❤

نه عزیزم. شما خیلی زحمتشونو کشیدی و میکشی و اجرت حتما محفوظه. هر ادمی ممکنه گاهی حالش خوب نباشه و حرفایی رو نه از ته دلش فقط از روی فشاری که اون لحظه روشه بزنه. 

از دل پدرت یه جوری دربیار.

مادرتو از خونه بنداز بیرون

اون وقت آه و نفرین مادر بزرگم رو چیکار کنم،دیگه بیخیالش شدیم و ازش انتظاری نداریم،چون چیزی هم بگیم جنگ و دعوا درست میکنه و میزنه به پرت و پلا گفتن

سلام عزیزم شما چند سالته ؟  الان کارای خونه رو خودت میتونی انجام بدی و از خواهرت مواظبت کنی .خ ...

عزیزم روان این دختر و خواهرش نابود شده همیشه منتظره مادرش خوب شه و مادری کنه به حرف آره آسونه منتها فراموش نمیشه 

هیچوقت مردم را نمیفهمم اما باید یک جوری میان آن‌ها زندگی کنم...!                                                               اندک اطلاعاتی در اختیار دارم که حاصل خوندن و تحقیق کردنه.                                                                            فردی بشدت کنجکاو .                                                عاشق کتاب ، حیوانات ، فیلم ، کهکشان ، نکات پزشکی ، روانشناسی و در کل عاشق یادگیریم و از یادگیری استقبال میکنم.          

نه عزیزم 

منم با یه کم‌تفاوت سرگذشتم یه جورایی شبیهت هست 

پدرم ۴سال سکته مغزی کرده بود ۵۶ سالش بود فوت شد همه کاراش بامن بود و مادرمم فقط دنبال خودش و خیانتاش و اینا 

منم یکی دوبار از زور تنهایی کم آوردم و خدا خودش شاهده همه چیز هست و ازدلمون هم خبر داشته 

نگران نباش 

انشاالله خوشبخت بشی خدا اجر کارتو میده بهت گلم 

خدا به پدرتم سلامتی بده انشاالله که سایه‌اش کم نشه از سرت 

منم الان دلم میتواست بابام بود هر جوری که میخواست بود فقط زنده بود 😭💔

2706
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2545
2687
2717