امروز خونه خواهر بزرگم دعوت بودیم خواهر وسطیم یه پسر ده ساله داره یدونه سه ساله
منم یه دختر دوساله دارم که خیلی مراقبمشم از ترس باباش که نگه فلان شد بیسار شد وقتی جایی میریم
امروز مردا داشتن با هم حرف میزدن خانما با هم بچهای بزرگتر هم تو یه اتاق داشتن بازی میکردند
پسر کوچکه خواهرم همون که سه سالشه هکش دختر منو میسوزونه یا میزنش قیافشو وحشتناک میکنه دختر منم لوسععع گریه میکنه همش هی من سر دخترمو گرم میکردم که با هم دعواشون نشه ولی خواهرم عین خیااالش نبود تا موقع اومدن شوهرگاوم گفت هیج موقع بچشون رو جمع نمیکنند
خواهرم گفت چی گفتی یبار دیگه بگو
منم سریع خدافظی کردیم اومدیم تو راه یه دعوایی با شوهرم کردم که به چه حقی به خواهرم گفتی که تو پارکینگ کتکمم زد از حرصش منم هیچی نگفتممم
نظر بدید بهممم