امشب یه جا مراسم بود بعد مامانم گفت منم دلم میخواهد بیام. داداشم هی گفت خانوما نیستن فلان
بعد قسمممم که اقا من خودم تنها دارم میرم مامانم گفت خوب شوهرت عمه ات که دارن میره با اون برو گفت نه بچه هاش اذیت میکنن🙄
مامانم گفت باش برو
بعد خبر رسید
اقا برداشته عمه و شوهر عمه رو بچه هاشونو دختر داداش شوهر عمه رو همه جمع کرده برده 🥴🤒🤒🤒
مامانم التماسسس منم میام اون هی داد و قال که خانوما نیستن
اعصابمو خورد کرد