۱۵ یا ۱۶ ساله بودم ک باهاش اشنا شدم مجازی عین هم بودیم کلی تاثیرای مثبت روم گذاشت خیلی تغیرم داد
حالم باش واقعا خوب بود
اما ی جاهایی انگار ازش سرد میشدم بخاطر اینکه فراموشش کنم یکی اومد بهم پیشنههد داد قبولش کردم ک اونم بتونه ازم دل بکنه درست سالگردمون بود ی هفته گذشت دیدم هیچکس اون نمیشه باز برگشتیم ب هم ی سال و چهار پنج ماه گذشته بود ک یکی از اعضای خونوادم با زور و کتک و هر کاری ک میتونس بکنه ب گوشیم دسترسی پیدا کرد و همه چیو فهمید روزگارمو شب کردن رحم نکردن بم ب همه گفتن اون موقع مدرسه میرفتم سال اخرم بود کارم شده بود گریه تو مدرسه استرس تمام جونمو گرفته بود ک الان میرم خونه قراره چی بشه دوباره چیو میخان ب روم بیارن خودکشی میخاسم کنم میخاسم فرار کنم اما نشد
از همه طرف محدود شدم با دوستامم حق نداشتم حرف بزنم نصف موهام سفید شد ضربه بزرگی خوردم
گذشت تا اینکه دوران محرومیتم تموم شد
خودمو ثابت کردم بشون گوشیمو بم دادن
ی مدت خیلی اذیت شدم از فکرش نبودش دوستام گفتن بهش پیام بده بگو خوب ت ام اگه اذیتی بیا جدیش کنیم همه چیو
بهش گفتم گفت مت از خدامه ولی خونواده ت قبول نمیکنن راستم میگف من بهش حقم میدم ولی از اونجا ب بعد هر از گاهی من بهش پیام میدادم و عین دو تا دوست با هم چت میکردیم
تا اینکه سه ماه میشه من دیگه باش حرفی نزدم
و الان دیدم ک استوری و بیو پروف دپ گذاشته ک استوریشو بالاتر گفتم چیه جالا پستشو لایک کنم یا ن
نمیتونمم باش حرف بزنم من خوابام رد خور نداره خواب دیدم اگه بهش پیام بدم باز قراره ریده شه توش