آخه تنهایی گاهی وقتا اذیتم میکنه ک خواستم بیام گاهی وقتا کنارشون خیلی سخته شرایطم کنار چطوری بیام؟
امروز میگفتم چقدر حرفای منفی میزنی آخه خیلی دوست داره من خونمو عوض کنم بیام نزدیکشون میگفت خونتو بفروش یا گفت برو اجاره بده
گفتم دوست ندارم چندسال پیش هم دوست نداشتم چون بعضی چیزاشون روی مخمه منظورم دخالت هاست گفت پس دیگه مارو اذیت نکن حالا فکر کن من اذیت نکردم اصلا
مثلا من گوش نمیدم به حرفاشون قبول نمیکنم ی جوری دیگه میگن مثلا امروز پدرم میگفت خونت حتما بدبیاری داره بفروش یا اجاره بده برو جای زندگی کن و هزار یک مدل این حرفارو برادرم مادرم پدرم میزنن بعد فکر کن برای ی آدمی مثل من ک دچار وسواس فکری هست خیلی سخته این حرفارو شنیدم چون بهش نخوام هم فکر میکنم اینطور میگن ک حرفاشونو قبول کنم یا نسبت بهش فکر بد کنم یا مجبور بشم حرفاشون قبول کنم
داغون میشم ک چرا اینجوری حرف میزنن
با اینکه اصلا هم حوصله منو یک هفته هم ندارن برای خودشون ی چیزی میگن میپرونن میخوان من عذاب بدن با حرفاشون من وسواس فکری دارم با حرفاشون حالم خیلی بد میشه
من تو خونه مادرم هم هستم گاهی وقتا باهاش به مشکل میخورم دعوام میشه