یکی از دوستام وقتی که من ازدواج کردم بلااستثنا هر موقع منو میدید میگفت ااا چرا احوال نمیگیری 😏خودتو نگیر و از این حرفاهمیشهههه خداا طلب کار بود هر چند من بشدت خاکی بودم باشون اینو خودش هم بعدا اعتراف کردهمیشه احوال میپرسیدم بیرۉن میرفتم باهاشون
تا اینکه یه مدت کلاااااا خبری ازش نبود منم خبر نگرفتم شنیدم ازدواج کرده زنگ زدم تبریک گفتم یهخورده حرف زدیم و از اون به بعد کلاااا ورق برگشت خیلیی خودش رو چس میکنه یکسره میگفت شوهرم اینجۉر شوهرم اونجور وحس میکرد آسمون سوراخ شده اون پسر براش افتاده
تا اینکه شب عروسیش هم دعوت نکرد دوست و رفیقاشو بجز ینفر که اونم از طرف داماد دعوت شده بود منم دیگه بی اعتناش میکردم بعداز یه مدت یه گروه زدیم با دوستام.