هارا عزیزم تو خوبه من تازه عروسی کرده بودم آنفلانزا گرفته بودم مادر شوهرم گفت چی شده گفتم بدنم دردمیکنه نمیتونم راه برم آنفلانزا گرفتم برگشت بهم گفت زنه فلانی ام اس داشته تا بعداز عروسی به شوهرش نگفته کلی خرج انداخته گردنش تازه باخنده هم نگفت جدیه جدی بود شوهرمم که انگارنه انگار میگه باید صبور باشی

ولی من دلمه باهمین دستام اون مادرشوهرمو خفه کنم