از خانواده شوهرم راضی نیستم همه جا دلموشکستن ، چندروزیه پدرشوهرم از دست دادم وامشب با اینکه من مریض بودم شوهرم رفت پیش مادرشوهرم بخوابه ، همش فکرش اونجاست میگه تو بخاطر رضای خدا سکوت کن ولی احساس میکنم از سکوتم سواستفاده میشه
شرایطشون سخته ولی باید عادت کنن . دفعه بعد بگو میترسی یا هر چی که نره چون از الان هر جور پیش بره دیگه همینه . پیش خودش میگه شما که مشکلی نداری نمیترسی یا عادت کردی . نصفه شب همش پیام بده خیلی میترسی خیلی اذیتی
یکم انصاف هم خوبه.درسته که تو به شوهرت نیاز داری ولی ادم بچه بزرگ میکنه که تو شرایط سخت پیشش باشه مگه سخت تر از ازدست دادن کسی هم هست.حالا بذار چند شب بگذره اگه زیاده روی کرد اون وقت بهش تذکر بده
نوشته بودم"خوشی یا ناخوشی.فقط این نیز بگذرد."ولی اشتباه میکردم ناخوشی که بیاد پاشو میذاره رو خرخره ات تا خفه ات نکنه دست برنمیداره.یه روز خوبم دیگه نیومد روزها یکی بدتر از دیگری
خب عزیزم من در جریان زندگی تو نیستم.کلی گفتم شاید حق با توعه
نوشته بودم"خوشی یا ناخوشی.فقط این نیز بگذرد."ولی اشتباه میکردم ناخوشی که بیاد پاشو میذاره رو خرخره ات تا خفه ات نکنه دست برنمیداره.یه روز خوبم دیگه نیومد روزها یکی بدتر از دیگری