من تو فکر تو بودم و ازدواج کردم دوستام از ۱۳ سالگی تا ۱۷ عروسی کردن منم دیگ کسی نبود درس بخونه تو مدرسه ، دیگ ازدواج کردم خلاصه ک اونطور فک میکردم نشد بخدا زنا بعد ازدواج خیلی تنها تر میشن ، اون اصلا کنارم نیست من ۲۳ سالمه یه بچم براش اوردم اما درگیر کارای خودشه تو فکر منم نیست تازه بهم خیانت کرد جلو خانوادش پشتمو نگرفت ازم بد گفت دلمو شکوند از ادمی ک انقد دوستش داشتم این انتظار نمیرفت از ادمی ک گف بهترینارو برات فراهم میکنم خوشبختت میکنم خودش بهم اسیب زد خودش نابودم کرد ، والا فک میکنی چون بهش نرسیدی چون تو شرایط نیستی بدونی چقد سخته هرکسیم بگی دخالت کنه زندگیت داغون تر میشه نمیتونی ب کسیم بگی ، والا بخدا قصد من شوهر کردن نبود درس خوندن بود اما شوهر کردم و شد این فک کردم غم خوارمه مراقبمه ، دلت خوشه خاهرم رویاها و خیالاتت مثل مجردی منه ولی زندگی سخت تر و واقعی تر از این رویاهاست اگه انقد شوهر خوب بود ک این همه نمینالیدن
والا غم خوارم نبود مراقبمم نبود خودم از پس خودم بر اومدم الان پنج ساله ک باهمیم ولی تا حالا مراقبم نبوده خودم مراقب خودم بودم