ای خدا ابرومونو میبرن جلو شوهر بعداخرمیگن مگه چکارکردیم
قشنگ میفهممت.دو تا خواهرم عقد کردن ازدواج کردن بعد گدشت یه ماه از زندگی خواهرم دست ازپادرازتر اومدن به من که توشهردیگه ای هستم سربزنن.میگم کو ابجی.میگه عقدکرد وازدواج کرد.میگم چرامنو دعوت تکردی.مامانم برگشت گفت مگه توآدمی!؟گفتم میدونم لباس ندارم ترسیدی ابروت بره.انقد که به لباس اهمیت میدن.دراین حد.ساکت مونده.منم جیغ و داد.پدرم روکرده ب مادرم میگه..پاشو پاشو این دیووونس.ده دقه نبود اومده بودن.سه ساعت یاچهارساعت تومسیربودن.یه چایی نخورده ،گفتم پس علط کردین اومدین خونه من.انقدررررررر منو له کردن خدا دلیلشون کنه.در رو طوری کوبیدم پشت سرشون کل ساختمون لرزید.بعدشم رفتم بیرون باپسرم هواخوری
😞منم خیلی حرف خوردم ازمادرشوهرم چ مسخره کرد بابامو ک گفت بابات سفره دارنیست چ مامانمو ک باهیچکی رفت ...
نه گلم خواهرت نیستم.داداشم امکاناتش هست ک بیادوبهم سربزنه..اما نمیدونم کی پرشون کرده یاچی گفتن راجبم که سه ساله نگفته خواهری دارم ....منم پیش شوهرم زبوتم کوتاه همیشه ...مادرشوهرم چندین باربهم گفته تویتیمی...منم لال موندم.هرچند بخای منطقی نگاکنی بازصدرحمت ب غریبه.وقتی خواهروبرادر وپدرمادرم ارزش نمیزارن بازصدرحمت ب غریبه و نیش و کنایه هاشون....خواهرم مولتی میلیاردر....کو!؟کجاست؟!همیشه من دنبالش بودم.زنگ میزدم ب مامانم و دنبال خواهروبرادرام میگشتم پشت گوشی.فلانی کجاس چراگوشیش جواب نمیده....نگو چشم نداشتن زندگی فقیرانه و ساده منو بببنن.....چقدر دوسشون داشتم چقدر ازدلتنگیام براشون گریه کردم....اونا ندیدن ولی خداکه دید....نفهمیدن که بارفتارشون چه زخمهایی ب زندگیم و روحم زدن....همه اینا حساب وکتاب داره فردا....یه تیکه گوشت اگه توخونمون بود پنهونش میکردم تویخچال.تاوقتی خانوادم اومدن خونه من براشون کم نزارم ازنهاریاشام....اونا چیکارمیکردن....جز شماتت و طعنه کاری نمیدونسن...چقدر عمرم ب باد رفته خدامیدونه....