سعی میکنم مختصر بگم...سلام.پونرده سال پیش بود من دوم دبیرستان بودم که گفت عاشقمه..یه عشق خیلی شدید..اون پشت کنکوری بود ،کم کم منم عاشقش شدم دیوونه وار..رابطمون فقط تلفنی بود چون دو شهر مختلف بودیم. ما فامیل بودیم.همه چی خوب بود تا اینکه پزشکی قبول شد و رفت دانشگاه کم کم دور شد.عوض شد و من شدم یه آدم افسرده.
دوسال دست و پا شکسته بودش یه روز بود ده رور نبود تا بعد فهمیدم کلی دوست دختر داره و اخرین بار عاشق همکلاسیش شده اینقدر که براس خودکشی میکنه.بعد از مدتی دختر میره با دوستش دوست میشه و این شکست عشقی میخوره و به من اعتراف کرد اما من دیگه اون آدم سابق نبودم.اینقدر برا این موضوع سرزنشش کردم که گفت حالم ازت بهم میخوره.گفت برو پی زندگیت..
منی که چشمم جز اون کسی رو نمیدید شکستم...اینقدر داغون شدم که افتادم رو لج گفتم ازدواج میکنم و اولین خواستگار جواب مثبت دادم(اینا که میگم همه چندین سال طول کشیداااا من مختصر میگم)به گوشش رسید زنگ زو بهم که ازدواج نکن منتظرم بمون.گفتم تو که منو نمیخوای!گفت تو هیچ وقت بلد نبودی دوست دختر خوبی باشی اما قطعا همسر خوبی هستی!گفتم نمیتونم منتظر بمونم میخوای الان بیا خواستگاري
هستید بقیه رو بگم؟