2821
2789
عنوان

داستان زندگی

504 بازدید | 89 پست

سعی میکنم مختصر بگم...سلام.پونرده سال پیش بود من دوم دبیرستان بودم که گفت عاشقمه..یه عشق خیلی شدید..اون پشت کنکوری بود ،کم کم منم عاشقش شدم دیوونه وار..رابطمون فقط تلفنی بود چون دو شهر مختلف بودیم. ما فامیل بودیم.همه چی خوب بود تا اینکه پزشکی قبول شد و رفت دانشگاه کم کم دور شد.عوض شد و من شدم یه آدم افسرده.

دوسال دست و پا شکسته بودش یه روز بود ده رور نبود تا بعد فهمیدم کلی دوست دختر داره و اخرین بار عاشق همکلاسیش شده اینقدر که براس خودکشی میکنه.بعد از مدتی دختر میره با دوستش دوست میشه و این شکست عشقی میخوره و به من اعتراف کرد اما من دیگه اون آدم سابق نبودم.اینقدر برا این موضوع سرزنشش کردم که گفت حالم ازت بهم میخوره.گفت برو پی زندگیت..

منی که چشمم جز اون کسی رو نمی‌دید شکستم...اینقدر داغون شدم که افتادم رو لج گفتم ازدواج میکنم و اولین خواستگار جواب مثبت دادم(اینا که میگم همه چندین سال طول کشیداااا من مختصر میگم)به گوشش رسید زنگ زو بهم که ازدواج نکن منتظرم بمون.گفتم تو که منو نمیخوای!گفت تو هیچ وقت بلد نبودی دوست دختر خوبی باشی اما قطعا همسر خوبی هستی!گفتم نمیتونم منتظر بمونم میخوای الان بیا خواستگاري

هستید بقیه رو بگم؟

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

گفت نمیتونم..منم گفتم منم نمیتونم اعتماد کنم منتظر بمونم.اما هنوزم عاشقش بودم.بعد از چند روز پیام داد آخر هفته میام خواستگاری. اینجوری شد که ما عقد کردیم...

اما هیج وقت دلم خوش نشد.هرروز میگفت من دوستت دارم اما عاشقت نیستم..این زندگی فایده نداره!گفتم جزا اومدی خواستگاری پس!گفت این همه سال باهام بوری نمیتونستم با کسی ببینمت...توی عقد چندین بار بهم خیانت کرد

اما بجز این حرفاش،همیشه رفتارش باهام خوب بود اما با این حرفا دلم رو میشکست...بهم میگفت من حتی بجز عزیزم نمیتونم کلمه دیگه بهت بگم چون عاشقت نیستم ...
خلاصه عروسی کردیم و یکم بهتر هست و الان یه بچه یکساله داریم،الان اون به جایگاه اجتماعیخیلی بالایی رسیده و از نظر ظاهر و مالی و همه چی از من سر هست.

دیگه اون حرفا رو بهم نمیزنه،اما هیچ وقت هم بهم نمیگه دوستت دارم!!!رفتارش باهام خوبه؛خیلی سعی میکنه خوشحالم کنه،از نظر مالی تامینم؛همه وسایل آسایش فراهمه؛یکبار بهم بی احترامی نکرده اما همیشه این کلمه دوستت دادم رو تو زندگیم کم دارم!!!!دلم گرفته!!بغض داره خفم میکنه!!هیچ وقت پیگیری نکردم ببینم داره خیانت میکنه یا نه!!چون عاشقشم و دل و پای رفتن ندارم!اون به به بچه!!من کنارش خوشبختم اما این کمبود رو دارم!!!!حس میکنم که خیانت میکنه اما میترسم که میگیری کنم

جلو همه ازم حمایت میکنه!حتی یکی رو گرفته روزی سه ساعت کارای خونه بکنه خسته نشم!!خیلی جاها به دلم راه میاد!بی احترامی نمیکنه!اما هیج وقت نمیگه دوستت دارم!بعضی وقتا فکر میکنم ابن کاراش بخاطر عذاب وجدانش هست...حتی یکبار عشق قبلیش که بخاطرش خودکشی کرد تو عروسی دیدم...واقعا خوشکل بود...دیدم به شوهرم پیام داده فکر نمیکردم سلیقه این باشه!!اینم نوشته بود برا من خیلی هم خوشکله حسودی نکن!!

عزیزم مرگ یه بار شیون یه بار

یه روز بشین درست و حسابی باهاش صحبت کن

بهتر از اینه که هرروز خرد بشی با این فکرو خیالات

وقتی چترت خداست،بگذار ابر سرنوشت هر چه میخواهد ببارد...

2829
2828
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز