2777
2789
عنوان

داستان عاشقانه واقعی

2238 بازدید | 67 پست

یکی از آشناهای دورم که یه دختر جوون بود با یه آقایی در ارتباط بود و عاشقش بود پسره هم عاشقش بود 

بعد این آقا چندین بار خواستگاری دختره رفت ولی پدر دختره ردش می‌کرد خلاصه آخر سر خانواده پسره مجبورش میکنن با یه دختر دیگه ازدواج کنه 

روز عقد پسره حالش خوب نبود و با اخم نگاه می‌کرد با اینکه داماد شده بود زنش هم به گفته بعضی‌ها خوشگل بوده 

بقیه شو میزارن بیاین

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

خب

دو جین کار سرم ریخته...اول باید خورشید را به آسمان سوزن کنمو بعد منت ماه را بکشم تا به شب برگردد، سپس بادها را هل بدهم تا دوباره وزیدن بگیرند ...و آنقدر با گل ها حرف بزنم تا به یاد آورند روزی زیبا بوده اند ...بعد از تو این دنیا یک دنیا کار داردتا دوباره دنیا شود

خلاصه پسره با زنش ازدواج میکنه میرن سره خونه زندگیشون 

اما پسره نمیتونست عشقشو فراموش کنه برا همین با دختره در ارتباط بودن باز هم باهم بیرون میرفتن 

تا اینکه یک سال گذشت 

و پسره اصلا به زنش اهمیت نمی‌داد و زنش رو به خاطر عشقش اذیت می‌کرد 


لایک‌بیام بخونم

دعاکنید لکنت پسرم خوب بشع خیلی اذیت میشه و خجالت میکشه😔😔دعاکنید شوهرم سر براه بشه و اعتیادش رو ترک کنه و هرچی صفاتِ بد داره درست کنه خسته شدم دیگه تحمل ندارم😭😭😭😭😭😭😭
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792