یکی از آشناهای دورم که یه دختر جوون بود با یه آقایی در ارتباط بود و عاشقش بود پسره هم عاشقش بود
بعد این آقا چندین بار خواستگاری دختره رفت ولی پدر دختره ردش میکرد خلاصه آخر سر خانواده پسره مجبورش میکنن با یه دختر دیگه ازدواج کنه
روز عقد پسره حالش خوب نبود و با اخم نگاه میکرد با اینکه داماد شده بود زنش هم به گفته بعضیها خوشگل بوده
بقیه شو میزارن بیاین