من با هیچ کس دردو دل نمیکنم انقدرم زندگیم ظاهرش اوکیه که کسی نفهمه تو دلم چیه ولی گاهی وقتا دیگه نمیتونم و میام اینجا مینویسم یکم اروم بشم حداقل میدونم یه عده قضاوتم نمیکنن و منو نمیشناسن
امروز همکارم سی روز مونده به عروسیش بهم گفت دوست ندارم برم از خونمون اصلا ازدواجم نمیکردم برام مهم نبود چون خونه بابام خیلی بهم خوش گذشت من لبخند زدم بهش گفتم با شوهرتم بهت خوش میگذره!بعد یه لحظه رفتم تو فکر گفتم چرا به من خوش نمیگذره؟؟چرا نگذشت؟از هجده سالگیم وقتی که رو عرش بودم بابام ورشکست شد دادگاه و بازداشگاه و گریه مامانمم ام اس گرفت یه مدت فلج مطلق بود یک عالم خواستگارو بهم خوردنش البته دو تا به یه جا رسید بهم خورد بقیه به جایی نمیرسید!!!که دیگه قید ازدواجو زدم بیخیال تک و تنها تک فرزند خانواده اساس کشی سالی یه بار و التهاب کمر همش کمر درد دارم!چرا پس به من خوش نگذشت؟!و قرارم نیست بگذره!!!خوش به حال هر کس خوشبخته خونه داره مستاجر نیست مامان سالم داره یه عشقی داره کنارش باشه حرف مردمو نشنیده از کلانتری رد میشه هنوز که هنوز تنش نلرزیده!هشت سال جوونیش پای این چیزا نرفته چیزی نمونده به سی سالم
به خدا گفتم خدایا منو زودتر ببر اونجا اگه برم تو بهشت یه همدم بهم میدی،خونه دارم اساس کشی لازم نیست کنم،غصه مامان بابامو نمیخورم گریه دیگه نمیکنم….
خدا کنه خدا اینو گوش کنه