ساله بودم که با هزار راه روش دادنم شهر غربت که زنش بشو ماهی یکبار میآییم واز دست میره باباش اینه و ...این حرفا حالا سالی یکبار دیدنم نمیان اونم با هزار تا اشک زاری من حالا هم زنگ زدم دلم تنگه بیا میگه من از تو نمیخوام بیایی تو هم از ما نخواه آخرش عصبی شد گف فکر کن مردم بچه ای هم ندارم
بابام تنها میاد دیدنم در ضمن وضع مالی خانوادم اکی راحت میتونه هواپیما قطار بگیره و جوون توان بدنی داره