ی بار همسرم وقت سحر رفت ترکیه منم تو خونخ تنها بودم ماه رمضون بود هیچی بعد نماز دیدم یه آقایی از بالا سرم اومو نشست روبروم منم نگاش میکردم لباس سفید تنش بود خوشگل بود نگام میکرد میخندید فقط قشنگ تو واقعیت بود از اون موقع گاهی وقتا ترسی میاد جونم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.