2821
2789
عنوان

سرگذشت

| مشاهده متن کامل بحث + 67072 بازدید | 580 پست

#اعتماد ۲۲۷


از برخورد حمید جا خوردم اصلا انتظار نداشتم که بهش اینجوری بگه یعنی سابقه نداشت که همچین برخوردی با هیچکس بکنه ثریا خودشو نباخت و دستشو برد سمت در ماشین باز کرد و سوار ماشین شد.

 انتظار داشتم با برخوردی که الان از حمید دیدم خیلی بد باهاش حرف بزنه اما هیچی نگفت و لبخند خبیثی زد و ماشینو به حرکت درآورد توی خیابون چند تا چرخ زد و دست آخر وایساد جلوی خونه ثریا

_ ثریا خانم رسوندمتون بفرمایید 

_ولی من که گفتم باهاتون میام

_ بله منم گفتم ی تفریح خانوادگیه و ترجیح میدیم خودمون سه تایی باشیم شما برید خونتون بشینید فکر کنید که ی خانواده برای خودتون تشکیل بدید که سر بقیه خراب نشید

 انقدر رفتار حمید قاطع و محکم بود که جرات نکردم حرفی بزنم و فقط نگاه می‌کردم و منتظر بودم ببینم این توهین‌ها کی تموم میشه ثریا ناراحت از ماشین پیاده شد به محض رفتنش رو به حمید گفتم 

_چرا اینجوری کردی ؟

_چون لازم بود اون دوست توئه قرار نیستش که هر کاری می‌کنیم و هر جایی میریم اونم باشه می‌خواد دوست تو باشه مشکلی نیست ولی رابطه‌اشو با تو حفظ کنه نه اینکه به کل خانوادمون نفوذ کنه

ادامه دارد 


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

5 سال بود منتظر نی نی بودیم ولی خبری نبود🥺

پارسال محرم یه نی نی تو بغل مامانش دیدم که یه لباس سفید پوشیده بود با دوتا بال فرشته پشتش🥹

از مامانش آدرس فروشگاه رو پرسیدم و منم همون موقع یه لباس سقا به نیت بارداری خریدم☺️

باورت میشه امسال منم یه فرشته کوچولو دارم و میخوام ببرمش مراسم شیرخوارگان ؟😍

بیا بزن رو این لینک و لباس محرم نی نیمو ببین🥰

#اعتماد ۲۲۸


حمید تلاش می‌کرد خیلی عادی رفتار کنه و ی جوری بروز می‌داد که انگار مسئله خاصی نشده اما ناخواسته به حدی ذهن منو درگیر کرده بود که اندازه نداشت.

 اصلاً هیچ توجیهی برای رفتارشون توی ذهنم پیدا نمی‌کردم رفتار حمید و ثریا به حدی مشکوک بود که منم آروم آروم داشتم قانع می‌شدم ی خبرایی هست ولی نمی‌خواستم باور کنم، ثریا عین خواهرم بود و حمید هم مرد زندگیم که بهم قول داده دست از پا خطا نکنه .

وقتی که حمید دستمو توی دستش گرفت باعث شد تمام افکار مزاحم و درهم من از بین برن خیره نگاهش کردم لبخند عمیقی زد و گفت

_ من هر کاری که می‌کنم به خاطر تو و زندگیمونه ازت خواهش می‌کنم حتی برای یک لحظه‌ام که شده به من شک نکن و فکر نکن که می‌خوام کاری کنم تا زندگیمون خراب بشه تو این زندگی هیچی ازت نمی‌خوام جز اعتماد

_ من بهت اعتماد دارم عزیزم چرا همچین فکری می‌کنی؟ 

_در کل دارم بهت میگم تو و ستاره تنها چیزایی هستید که من دارم برای شما دو تا هر کاری می‌کنم من نمی‌خوام از دستتون بدم

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۲۹


دست مردونه ش رو توی دست ظریف خودم فشار دادم و گفتم 

_منم تو رو خیلی دوست دارم تو و ستاره تنها با ارزش‌های زندگی من هستید به خاطرتون هر کاری می‌کنم حتی اگه لازم بشه از کل دنیا بگذرم و بی‌خیال همه بشم این کارو انجام میدم مگه داریم با ارزش‌تر از تو ؟ 

حمید که مشخص بود حسابی از حرف من خوشحال شده لبخند عمیقی زد 

_حالا دوست دارین کجا بریم؟ 

کمی فکر کردم 

_ امامزاده داوود، خیلی وقته که نرفتیم هم ی زیارتی می‌کنیم هم باصفا و قشنگه ی چرخی می‌زنیم 

ستاره نفسشو عمیق بیرون داد و گفت

_ تو رو خدا مامان بیا بریم ی جایی تفریح کنیم

 چرخیدم سمتش

_ تو خیلی وقته که اونجا نرفتی آخرین بار خیلی کوچولو بودی رفتی بیای خوشت میاد اونجا هم تفریحی داره هم زیارتی آب و هواشم که عالیه

 حمید حرفمو با سرش تاکید کرد و گفت

_ آره میریم همین جا منم سال‌های زیادی میشه که نرفتم بریم شاید ی ذره آرامش اومد تو وجودم

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

اسی چرا کم میزاری

زیاد بزار خمار نشیم

بلایک

وقتی متوجه احمق بودن طرف مقابلم میشم دیگه باهاش همکلام نمیشم،چون یسری هاشون توهم بسیار بدی به اسم "توهم دانستن" دارن 
اسی چرا کم میزاری زیاد بزار خمار نشیم بلایک

عزیزم دست من که نیست کانال نمیزاره الانم رفتم نگاه کردم نزاشته بود 

یعنی من که دوست داشتم کامل براتون بزارم تا بفهمیم اخر زندگی نازنین و حمید به کجا میرسه 

آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳۰


سه تایی به سمت امامزاده داوود رفتیم ستاره از ظاهرش مشخص بود که ناراضیه حمید هم با شوخی و اهنگ های مختلف میخواست حال و هوای ستاره رو عوض کنه 

_پس چرا نمیرسیم؟ 

_میرسیم بابا ی جوری عجله داری انگار خیلی مشتاقی 

_نخیر اصلا خوشم نمیاد بریم اونجا حتی دلم‌نمیخواد بدونم چه شکلیه 

_خیلی با صفاعه

به امام زاده داوود نزدیک شدیم ستاره وقتی فهمید باید ی مسیر طولانی رو پیاده بیا غر زدناش شروع شد بالاخره رسیدیم بالا اونجا عین ی دنیای جدید بود انقدر ستاره محو اونجا شده بود که حواسش به هیچی نبود 

_بیاید بریم غذا بخوریم 

به سمت یکی از رستوران ها رفتیم فضای قشنگی بود از بالای کوه ابشار درست کرده بودن و میومد پایین درخت هایی که میوه ای داده بودن خود منم نمیتونستم چشم از اطراف بردارم حمید برامون کباب سفارش داد

کنارم نشست

_خوشگله؟ 

_خیلی توروخدا زود به زود بیارمون اینجا 

_چشم خانمم نهار بخوریم بریم زیارت

بدون شک این کباب بهترین کباب عمرمه 

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .

#اعتماد ۲۳۱


ستاره با لذت تمام کبابش رو خورد بعد از ناهار به سمت زیارتگاه رفتیم حس و حال خیلی خوب و عجیبی داشتم.

انگار که بعد سال‌ها پدرم رو دیدم چسبیدم به ضریح شروع کردم به گلایه کردن از ناملایمات زندگی از بلاهایی که سرم اومده بود بعد از مدت‌ها از ته دل گریه کردم برای خدا درد دل کردم و ازش کمک خواستم که نجاتمون بده و مراقب ستاره باشه و زندگی خوبی براش ساخته شه آینده ستاره تنها چیزی بود که حتی از خودمم مهم‌تر بود بعد از زیارت دوباره مشغول گشت زدن توی اونجا شدیم ستاره خیلی ذوق کرده بود و مشخص بود که حسابی از اینجا خوشش اومده.

رو به حمید گفتم

_نمی‌خوام اوقات تو تلخ کنم اما تو با ثریا هیچ مشکلی نداشتی اتفاقاً خیلی هم باهاش خوب بودی ی دفعه چی شد که ازش بدت اومد انقدر که حتی حاضر نیستی ی لحظه تحملش کنی

بهم خیره شد تو چشماش ی برقی بود انگار که غیر مستقیم می‌خواست بهم بگه من نمی‌گم تو هم نپرس اما کنجکاوی من رهام نمی‌کرد فقط خدا خدا می‌کردم چیزی که توی فکرمه نباشه

_تو رو خدا بهم بگو دیگه

ادامه دارد


آشنا زخم میزد و غریبه مرحم میشد .
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792