#اعتماد ۲۲۹
دست مردونه ش رو توی دست ظریف خودم فشار دادم و گفتم
_منم تو رو خیلی دوست دارم تو و ستاره تنها با ارزشهای زندگی من هستید به خاطرتون هر کاری میکنم حتی اگه لازم بشه از کل دنیا بگذرم و بیخیال همه بشم این کارو انجام میدم مگه داریم با ارزشتر از تو ؟
حمید که مشخص بود حسابی از حرف من خوشحال شده لبخند عمیقی زد
_حالا دوست دارین کجا بریم؟
کمی فکر کردم
_ امامزاده داوود، خیلی وقته که نرفتیم هم ی زیارتی میکنیم هم باصفا و قشنگه ی چرخی میزنیم
ستاره نفسشو عمیق بیرون داد و گفت
_ تو رو خدا مامان بیا بریم ی جایی تفریح کنیم
چرخیدم سمتش
_ تو خیلی وقته که اونجا نرفتی آخرین بار خیلی کوچولو بودی رفتی بیای خوشت میاد اونجا هم تفریحی داره هم زیارتی آب و هواشم که عالیه
حمید حرفمو با سرش تاکید کرد و گفت
_ آره میریم همین جا منم سالهای زیادی میشه که نرفتم بریم شاید ی ذره آرامش اومد تو وجودم
ادامه دارد