#اعتماد ۲۲۰
تا شب گاه و بیگاه فکرم کشیده میشد سمت ثریا و رفتار خاصش، بالاخره در خونه باز شد و حمید وارد شد
_ ثریا سراغت نیومد ؟
رنگ نگاهش ی لحظه عوض شد اما سریع اوضاع رو مدیریت کرد
_ نه چرا باید بیاد
_آخه صبح بهت گفتم که اومد اینجا کارت داشت
_ آها آره گفتی ولی نه سراغم نیومد
_دلم میسوزه نمیدونم چشه که کمکش کنم
_ وقتی خودش کمک نمیخواد برای چی میخوای دل بسوزونی؟
_ این چه حرفیه ثریا دوست صمیمی منه من یادم نمیره که تو بدترین موقعیت زندگیمون چه جوری کنارم وایساد ازم حمایت کرد حالا نوبت منه که در کنارش باشم
_خیلی خوبه که تو از دوستت حمایت کنی و در کنارش باشی نذاری تو موقعیتهای سخت زندگیش تنها باشه اما قرارم نیست وقتی که طرف خودش نمیخواد برای تو بگه به زور بفهمی
هیچی نگفتم حرفهای حمید درست بود و من داشتم زیادهروی میکردم اما خیلی دلم میخواست خوبیهای ثریا رو جبران کنم.
حمید بیخیال روی مبل نشست ی احساسی از درون بهم میگفت که داره چیزی رو مخفی میکنه دلم میخواست ازش بپرسم اون چیه اما جرات نمیکردم نمیخواستم فکر کنه هنوز بهش شک دارم و دوباره اون بیاعتمادی و فضای تلخ به خونمون حاکم بشه
ادامه دارد