#اعتماد ۲۱۷
موهاش رو پشت گوشش گذاشتم و گفتم
_ به این چیزا فکر نکن مامان جان دیگه روزای سخت زندگی تو تموم شده الان من و پدرت در کنارتیم و نمیذاریم کسی بهت آسیبی بزنه اصلاً غصه نخور دختر گلم چشمت به روزای آینده باشه میخوای بری دانشگاه
ستاره چشمشو به دستهاش دوخته بود و هیچ حرفی نمیزد با صدای زنگ در سرشو بلند کرد و خیره بهم گفت
_ یعنی کیه؟
لبمو بالا بردم
_نمیدونم
از جام بلند شدم و درو باز کردم با دیدن ثریا حسابی تعجب کردم سابقه نداشت بیخبر اونم این موقع بیاد اینجا متوجه تعجبم شد احوالپرسی کرد و وارد خونمون شد
_شوهرت خونه نیست؟
_ نه رفته سر کار چطور کارش داری؟
کمی مکث کرد و لب زد
_میخواستم ازش راهنمایی بگیرم بهش زنگ زدم جواب نداد اومدم ببینم خونه است که انگار نیستش
نگاه معناداری به ثریا انداختم و گفتم
_ صبح مثل همیشه رفت سر کار
_ برای ناهار که میاد بشینم منتظرش
نفس عمیقی کشیدم
_ نمیدونم والا نگفت میاد یا نمیاد حالا بشین اینجا اگه ناهار اومد میبینیش نیومد هم خب با همیم دیگه مگه بده
از جاش بلند شد
_ نه پس ولش کن ی وقت دیگهای خودم بهش زنگ میزنم
ادامه دارد